هم‌آغوشی با میهمان بی‌گاه

 

بعد من را دراز کردند روی زمین. بعد موهایم راه کشید و توی خاک رفت و محکم شد. بعد از میان سینه‌ام دست بزرگی رویید که بالا رفت و بزرگ شد و بزرگ‌تر شد و جوانه زد و سر بهار از هر شاخه‌اش دل سرخی رویید که می‌تپید.

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هلیا

سلام به روزم و منتظر

هلیا

سلام به روزم و منتظر

نيستان

ای درختان عجیب غریب صبور مبور! ما را نیز ریشه بزنانید، شکوفه بدرانید[ماچ]

اسداللهی66

سلام حوا! دعوتت می کنم تا باهات دعوا کنم! من که آدم نمی شوم! اما بیا! اسداللهی.

دل م می نویسد...

سلام. پس آن دل سرخی که می تپید از آن تو بود...؟ هم اغوشی خوشی باید بوده باشد... که می تپد هنوز... قلبی..

نيستان

آمديم نبوديد، بوديم نيامديد، مي رويم خب![گل]