فرار به لحظه‌ی اکنون!

 

می‌دانی، گمانم یک چاهی هست که آدم آن کاغذ مچاله شده را پرت کرده آن‌تو. بعد هم تا دلتان بخواهد رویش را آب گرفته است. حالا، کاری که باید بکنی این است که آب را خالی کنی، کاغذ را از آن ته بکشی‌ بیرون، و بلند بخوانی‌ش.

 گمانم آب همین چاه است که هروقت تنهایی و شب است و یک موزیک آرام هم توی هوا می‌رقصد، همین‌جور هی از چشم آدم سرازیر می‌شود.

/ 4 نظر / 11 بازدید
علی

اگه كار خيلي اورژانسي باشه بايد شيرجه زد تو چاه و كاغذه رو در آورد

خواجات

آن جا که حوا بیاید بخواهد با آدمی حرف بزند که آمدی و زدی من باید با انگشت های واقعی ام برایش بنویسم که دنیا هنوز لک لک ها را گذاشته تا در سفیدی شان سر فرو کنند و من ! که پس می مانم اگر میان من و لامپ خانه مان مسابقه ای باشد ! مرسی که آمدی .

نيستان

من یه بار کاغذمو آوردم بیرون. آب پاکش کرده بود. هرچی کردم نشد دوباره بخونمش. حالا روزی یه قاشق از اون آبو سر میکشم ببینم اثر میکنه یا نه

بهنام

به سبب فرافکنی قضیه ای که در پاراگراف اول طرح اش کردی از این متن ات جاخوردم. چه شوخی غم انگیزی! که پیشتر، چشم به راه چاهت کرده باشند به هوای خطابه ای که مقرر است سر برسد از دهان دیر سال اش خلاصه! که پیش از پیش تر ها کسی سر در چاه کرده باشد به پناه. یک امشب اماچشمت پناهگاه چاه است انگار . همیشه به امانت داری! بعد چی؟ داری؟