باد، که بیاید ما را هم با خودش ببرد

 

اندوه، یک گوی شیشه‌ای خیلی کوچک است که توی گلوی همه هست و وقتی شما با زحمت بروید سر یک کوه بایستید و نامتان را در باد، خیلی بلند، داد بزنید و ببینید که باد با همان سرعتی که نامتان را می‌شنود، با همان سرعت هم فراموشش می‌کند، آن وقت است که گوی شیشه‌ای بزرگ می‌شود و سنگین می‌شود و غلیظ می‌شود و نفس شما را بند می‌آورد.

بله، اندوه یک چنین چیزی ست.

/ 8 نظر / 3 بازدید
سودابه

ای بابا! ما که از بس غصه خوردیم گویمون ترکید! [گل]

صبح روز بعد

سلام. پس تکلیف آن دانه های مرواریدی که از آن بالا قل می خورند پایین چه؟ از آنها نگفتی؟ خودمانیم اینها را از کجا می آوری؟

الف.ب

بله، اندوه یک چنین چیزی ست.

قلا

از نظر من خیلی حرفه‌ای و دل‌چسب و با فضا می‌نویسی. وظیفم بود بگم.

آرش آرین

مرسی که در پرونده نوشته‌های منو دنبال می‌کنین. اگه به وبلاگ من هم سری بزنید حوشحال می‌شوم.

گروسی

سلام به روزم با دو شعر کوتاه سری بزنید برقرار باشی