The Princess and The Warrior

 

نانوا گفت: شماره‌ی ده. مردی که پایین سبیل جوگندمی‌ش زرد شده بود جلو رفت، شماره را دراز کرد به سمت نانوا و گفت: پنج تا.

زن روسری‌ش را جابه‌جا کرد و در حالی‌که به همه لبخند می‌زد گفت: ما زود عادت می‌کنیم. خوب مردمی هستیم.

مرد نان‌ها را روی پیش‌خوان پهن کرد و گفت: بله، خوب است که دیگر صف خواهران و برادران در کار نیست.

زن گفت: آدم باید جلوی حرف زور بایستد.

مرد گفت: مگر این‌که طرفت زیادی پرزور باشد.

نانوا گفت: شماره‌ی یازده.

زن گفت: آدم باید روی حرفش بایستد. اون حرف خوبی زد که گفت من روی حرفم هستم. اون خسروِ...

مرد گفت: گلسرخی.

زن گفت: بله بله بله.

مرد گفت: بله بله بله.

مرد سوار پراید 141ش شد و رفت.

پسر بچه‌ای جلو رفت و گفت: سه تا.

زن به همه لبخند زد و گفت: باید بروم خانه. پسرم کنکور دارد. حالا از خواب بیدار شده و چایی می‌خواهد.

نانوا گفت: شماره‌ی دوازده.

پسربچه گفت: من نان گرفتم.

زن گفت: بله بله بله.

ما گفتیم: بله بله بله.

پ.نِ اجباریِ دوست‌نداشتنی: از این‌که کامنت‌های در حمایت از نانوایی و صف و تهیه‌ی ارزاق عمومی! را حذف کردم شرمنده‌ام. ما واقعاً یک نانوایی توی محلمان داریم که تویش، به‌جای ایستادن در صف‌های باشکوه خواهران و برادران، شماره می‌گیریم. اما خودتان ببینید. یعنی این داستان واقعاً در مورد نانوایی و مرتب توی صف ایستادن و این‌چیزهاست؟

/ 8 نظر / 12 بازدید
بهنام

تنور و نانوا دیوانه گردند

نيستان

گاهی (اغلب) فکر می کنم انگار هیچ وقت نمیشه که بشه

داود

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر ؟ ما زود عادت می کنبم. خوب مردمی هستیم حوا جان ...

مهر

بله بله بله بله بله بله...!!! ............................. نه حساب بانکی پر نه بنز و بی ام و نه خانه ی آن چنانی یا که ویلای در شمال نه سفر به دبی یا که آنتالیا نه معشوقه های رنگارنگ... .. .. .. برای خوابیدن به سال نامه ی درویش(نکند در پیش) سفری کن !

گوساله

این زنه میخواد بره خونه برای پسر لندهورش چایی درست کنه اون وقت میگه آدم باید رو حرفش واسته؟ مبارزای ما رو ببین!!!!!

مهر

درست شد .. .. .. بیا!

حسین

داستان های واقعی زندگی بهترینند چون واقعی اند! اما خیلی وقت ها ما خوشتر داریم که از واقعیت فرار کنیم! بد هم نیست البته!

اسداللهی66

سلام مهربان. با اجازت با چند شعری به روز شدم! بیایی ها! منتظرم! اسداللهی.