می شه لطفن اين جعبه رو سوراخ کنين؟ من هوا لازم دارم!

کلاس، مثنوی رقت‏انگیزی بود که از قضا همه‏ی بیت‏هایش هم، هم‏قافیه از کار درآمده بود و انتهای هر مصراع احمقی تکرار می‏شد... معلم، کتاب در دست، با شانه‏های آویزان و پلک‏های شل‏ و ولی که یکی در میان باز و بسته می‏شد پای تخته سیاه ایستاده بود. دهانش هی جمع وباز می‏شد. پشت نیمکت‏ها شاگردها نشسته بودند و به جای نامعلومی زل زده بودند. زبانشان از بین دندان‏هایشان بیرون افتاده بود و صدای وزوز مداوم و سمج مگسی که دور سر و مویشان می‏چرخید را توی سرشان تاب می‏دادند. یکهو چراغ شروع کرد به پِرپِر کردن و یکی از شاگردها، بی‏هوا، زد زیر خنده. اول ریز و بی‏صدا خندید. بعد هم بلند و پرصدا و طولانی. معلم هر دو پلکش را باز نگه داشت و خیره شد به بچه.

خوب شد که اتفاق بدی نیفتاد. فوری از توی دفتر آمدند و قبل از این‏که شاگردهای دیگری هم مثل بچه خنده‏شان بگیرد یک جعبه‏ی خالی خط‏کش را چپه گذاشتند روی صورت بچه.

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود

فضا عجيب مرا به ياد کافکا انداخت. شمشير... نگهبان... مارپيچ سوزان... من هميشه در همين نزديکی ام . تو نيستی و به غيبت کبری رفته ای انگار ...

صبح روز بعد

سلام. من مسافرم ...

نيستان

فکر کن بقيه بچه‌ها چقدر به قيافه‌ی طرف خنديده‌ان! بلند و پر صدا و طولانی... يه داد اين رقمی حناقم شده عزيز(همين جوری مينويسنش ديگه؟)

فدرس ساروی

من هم خوبم ... گير همين حوالی ... نبش دريا ... مستقيم تنگ راسته ی موج سوارها ... به گريه گری! هايم وصلی ... نوشته ات از يک تم رئاليستيک/ اسکيزوفرنيک همزمان/هم محوری برخوردار بود که من از آن بسيار لذت بردم ... سر زدن های از سر دلتنگی هميشه خوبند ... ممنون حوا جان ....

صبح روز بعد

سلام. باز آمدم چون عيد نو ...

فدرس ساروی

تیرداد نصری هم رفت ... همه می رویم ... اینکه می رویم مهم نیست اما چطور رفتن ... آیا حق تیرداد رفتن در غربت بود ؟ به نوستالژی سنگین سری شعرهای بچه محل هایش فکر می کنم ... قرار بود که بروم و ببینمش حتی برایم از آشپزخانه ی کوچکش که احتمالن یک گاز هم تویش باشد هم حرف زده بود ... فکر می کردم که می بینمش ... گاهی به سراغش می رفتم و ازش چند سطری سهراب می خواستم و همیشه چند ساعت بعد آن را توی کامنت هایم داشتم ... تیرداد نصری هم رفت ... با هم حساسیت ها و زود رنجی های شاعرانه/کودکانه اش ... با همه ی میل سرکشش به یاد دادن ... به گفتن به شنیدن ... تیرداد نصری هم رفت و شد جزیی از تاریخچه ی شعر یک استان حالا چه به این دردناکی بخواهیم و یا نخواهیم ... در غربت رفتنش قسمت دردناکی است که تلخی اش همیشه و همیشه در کامم خواهد ماند ... غربت همینجوری هم زهر هلاهلی است که از گلوی آدم پایین نمی رود چه برسد به اینکه به ناچار باشد ... ناخواسته باشد ... چه برسد به اینکه ... تیرداد نصری هم رفت و حالا باید فقط چشم به شاگردانش داشته باشیم و حقی که باید ادا کنند در حقش ... تیرداد نصری شاعری نیست که بشود بایگانی اش کرد ...

صبح روز بعد

سلام. ما هم دعا می کنيم يکی از آن صبحهای روحانی بدمد در اين قبضهای طولانی

دغدا

اشتباه خدا را تکرار نکن. تو می توانی به وجود معتقد باشی بی آن که متکثرش کنی و اين همه عشق و اين همه رنج و اين همهراه بيافرينی. تو مبارکی. و باز می توانی بی وسوسه ی برهنه نوشتن تنت گلی بدوزی. زيبا .

shiny

برای شروع دو بار favoritet کردم ! روی هم !