آلوچه ی باغ بالا!

 

می‌دانی، به خاطر همین بود که دستت را گرفتم و از آن بالا که بودیم آوردمت این پایین که خورشیدهای دم غروبش توی دهانمان را پر از مزه‌ی خون می‌کند. به خاطر همین لحظه‌های نادری که توی تمام پستوهای جهانت باد می‌وزد، جز میان بازوان من.

/ 8 نظر / 9 بازدید
یرقان

از اینکه برگشته ای سمت وبلاگ نویسی خوشحالم. چیزی که بیشتر از کوتاه نویسی و روانی قلمت برایم شگفت انگیز و تحسین برانگیز است تیترهای زیبایی است که بر پیشانی مطالبت میزنی

سمیه

سلام همه عمر بر ندارم سر از این خمار و مستی..... خوشحالم که برگشتی..........

داود

بله دیگه اینطوری هاست.

کیمیا تاج نیا ( دغدا )

...تو همیشه بالا نشینی...لابد...در کلمه و ذات...دختر... ...من هم که ترس از ارتفاع ندارم...پس جنسمان دوباره جور می شود... ...چیزهای ترش می نویسی...آلوچه و...لواشک و...از کنار کی به کی برگشته ای...؟... ...به مو هایت سلام می کنم...یقین دارم که دیگر دم خرگوشی نمی بندیشان...

اونی که خودت می دونی!

منو یاد "علی کوچیکه" فروغ انداختی! "علی کجاست؟" "تو باغچه" "چی میچینه؟" "آلوچه" آلوچه باغ بالا جرات داری؟ بسم الله[لبخند]

نيستان

تو چطوری همین طوری بی صدا اومدی اینقدر شلوغ کردی که من نفهمیدم؟! حوا شرش خوبه[گل]

علی

به خانه ات آمدم. چراغی نداشتم که برایت بیاورم. کوچه خوشبخت از ازدحام تهی بود. پس دریچه ای هم دلم نیامد بیاورم. شادمانم از چراغی که افروخته ای و دریچه ای که گشوده ای...