دوزخ می‌آشامم

سه سال پیش همین‌وقت‌ها بود که یک روز عصر که خورشید زود غروب کرده بود و عضلات مغز من در انقباض کامل به سر می‌برد با بانو امیلی دیکنسون تلفنی صحبت می‌کردم که این شعر را قرائت فرمودند:

من هیچ‌کسم، تو کیستی؟

تو نیز هیچ‌کسی؟ پس ما یک جفت هستیم‌ـ‌حرفی مزن

می‌دانی که طردمان می‌کنند

 

چه ملال‌آور است کسی بودن

چه عمومی است مانند قورباغه

تمام طول روز

نام خود را گفتن

به لجن‌زاری ستایشگر

همان‌وقت بود که پا شدم در اتاق را بستم و هیچ‌‌کس شدم. بعدها البته درد اعتیاد حوا را زایید و بانو امیلی هم از 1886 عهدش را شکست. من اما همان هیچ‌کس ماندم.

***

 پ.ن: ترجمه شعر از دکتر ضیاء موحد است و در شعر و شناخت آمده.

/ 5 نظر / 12 بازدید
امیر بهرام

سلام. کلا فضای فکریت جالبه ها ! در مورد کامنتی که گذاشتی . من فکر کنم درست خوندی و اشتباه نوشتی. گهواره شاید در نا ناخوداگاه ذهن تو وجود داشت ! منظور از با پای فواره : من با چشمان تو می بینم . مثلا . زانو زدن فواره در اوج آرزوهاش .

نيستان

تو هیچ کسی منم که نیستان. چه شود این دنیای بی کس و کار[لبخند]

قلا

1 هیچ کس هم داریم که رپ می خونه. حالا نمی دونم تا چه حد تونستم کمک کنم!

داود

شاید اگر نامتان را به هم می گفتید...

کیمیا3

...کوتاه...مثل لحظه ی پیوستن یک سیب به یک درخت...[گل]