«شراب خوردن با اژدها در تابستان» يا «روايت نگذشته ی ۲»

 

روی سکو نشسته بودیم. تو با آن چشم‌های عجیبت، با آن رنگهای عجیب که توی چشمت داشتی، به هیچ‌چیز نگاه نمی‌کردی. نرمای دستم را گرفته بودی میان استخوانیِ انگشت‌هات. من خم شدم، باز شدم، پیچیدم دور بلندات، می‌خزیدم روی بازوی راستت و تو باز خیره بودی به هیچ چیز. تاب خورده بودم دور پهلوی چپت. دستم را دراز کردم که دیدم سکویی نیست... لحظه‌ای ست که ما روی نرمای گرم صدات نشسته‌ایم فقط. و من باز که سر برگردانده‌ام دارم توی حنجره‌ات فرو می‌روم و فرو می‌روم و فرو می‌روم... خدا را، به من چه می‌گفتی؟

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دغدا

سلام. حس تو به شدت محترمه...همون که آخر هر دوتاش ئيم داشت...! منم می گم از توی کلماتمون در ميايم. ايميل سخته...يه راهی پيدا کن... و مراقب خودت باش.

اوهام۱

وقتی اينگونه در کسی يا چيزی فرو می روی نه با کلامی معمولی بلکه به سحر رازی دچار شده ای رازی که در زبان نمی گنجد و در دل نمی ماند ... اين راز همان رازی است که به سادگی آسمانی پر ستاره می ماند و در عين حال به پيچيدگی آسمانی پر ستاره می ماند!

اوهام۱

وقتی از چيزی خارج می شوی اگر خوب نگاه کنی هنوز در آن مانده ای در ابعادی ديگر از او پيچيده ای... بزرگترين چيزها معمولا کمترين جا را اشغال می کنند. اين جمله ی آخری فکر کنم مال ريلکه است مال من نيست

نيما(تراوشات ذهنی يک ابله)

تا وقتی دسته دوم هست تیر دروازه هست آفساید هست باید امید داشت آمده ام بگویم توی این مدت داشتم قل می خوردم.تو هم بیا کمی قل بخوریم.استفراغ بعد سرگیجه سبک می کند...

نيستان

حوا! ريتم نرم و موسيقی روون نوشته هاتو تا حالا ديدی؟ آدم عين مسافری که داره رو تپه ماهورا با چوب اسکی ميره، تو بالا پايينی قشنگ جملاتت عشق می کنه. حوا حوا حوا (چقدر امروز دلم می خواد فریادت یزنم موزون!)

صبح روز بعد

سلام. من با اين نوشته ياد آن داستان کتاب اسفار کاتبان و مار آن کنيز و اينها افتادم ... خداوند نجاتمان دهد ...

نيستان

يه «اونقه»ی نقلی خواهی شنيد از جنس همون راز قابله هات. هی خواست به دنيا نياد، ابليسانگی عزیزت خامش کرد. هی خواست فرار کنه جنين معصوم!

دغدا

سلام. گاهی فقط يک ضجه موره نيستم که راه به جايی نمی بره...با کلماتت برای خوندنم دوباره بيا...ميز و قهوه رو با هم بخور...تو خودی هستی. می بوسمت.

کورش

" باده پیمایی با اژدها در تموز " بود اسمش تا جایی که یادم است...

يکی که نبود

نقل است که مالک در سايه ی ديواری خفته بود. ماری شاخی نرگس در دهان گرفته بود و او را باد می زد.