بهار، تابستان، پاییز، زمستان و دوباره بهار...

 

کار ما این بود که سیزیف را تشویق کنیم. ما در دامنه‌ی کوه می‌نشستیم و برایش دست می‌زدیم و آواز می‌خواندیم. صبح‌ها وقتی که سیزیف شروع می‌کرد به بالا رفتن،  آوازهای شورانگیز می‌خواندیم، با رسیدن به قله در غروب آفتاب سرودهای حماسی و با سرازیر شدن سیزیف و شب، قطعه‌های اندوه‌زا.

چندین‌بار قصد کردم بلند شوم بروم اطراف را بگردم، یا جایم را عوض کنم. اما نمی‌شد: سیزیف همیشه مشغول بود و ما همه منتظر بودیم ببینیم بعدش چه‌کار می‌کند.

/ 7 نظر / 14 بازدید
علیرضا از ایران

دیدیم لب خیابون,منو ندید تو خودش بود ,اما معلوم بود قدماش سنگین بود,چشماشم سنگین.ولی نگاش .....نگاش گرم بود حس کردم هنوز , یه کمی همون اشناست.

gistela

[گل]

فدرس ساروی

شماره ندارد حوا جان ... باید پشت یک مشب بی سیم و با سیم بنشینی و هی حاجی را صدا بزنی که نخود بفرسته ... همین! باور کن ...[گل]

داود

جایم را تغییر می دهم

نیستان

اون سیزیف بیچاره چی میکشیده به خاطر تو [نیشخند]

Nasrin

سلام. از وبلاگتون خیلی لذت بردم، متنها بخصوص همین متن بسیار زیبا بودن.... فقط من گشتم ولی اسمی از نویسنده متنها بخصوص همین متن پیدا نکردم. لطفا نام نویسنده این متن و یا کل مطالب رو بگذارید تا از متنهای خودتون سو استفاده نکنند... سپاااس