بیرون‌نهادن بساط از خانه

 

رو به یک پنجره‌ی تاریک ایستاده‌ای و جهان پشت سرت می‌گذرد. صدای خودت را در گوشه‌گوشه‌های فضای پشت سرت می‌شنوی و با همه‌ی پاها از تمام پله‌های پشت سرت پایین می‌آیی و شانه‌هایت را به همه‌ی شانه‌هایی که مال خودت هستند فشار می‌دهی و راه باز می‌کنی. رو به پنجره ایستاده‌ای و به تاریکی نگاه می‌کنی و می‌دانی که نمی‌توانی برگردی؛ چون دو هزار نفر با چشم‌ها و دهان و دست‌های خودت پشت سرت ایستاده‌اند و منتظرند آن ماهی کوچک قرمز را که به بی‌وقتی از روی شاخه‌ها چیده‌ بودی بمکند. ببلعند. برنگرد.


/ 6 نظر / 21 بازدید
رضا

قدم بر طرف هامون نه که وقت است

نیم تنه

سی دی دوم رو بذار ببینیم آخرش برمیگرده یا نه

sonamizadeh

برنگرد ... برگرد ... ولی برنگرد ..... اگه حال داشتین پیش ما بیا ..... www.sonamizadeh.blogfa.com

حسین

حس غریبی داره این نوشتار!