صاف نشسته ايد جلوی کامپيوترتان و ....تـــــق....

تازگی‏ها کشف تازه‏ای کرده‏ام. دو سه روز پیش بود گمانم. توی پمپ بنزین بودم و داشتم سوار ماشین می‏شدم برگردم خانه که یکهو یادم آمد. یکهو که نه، ذره ذره انگار روشن شد. از صبح احساس می‏کردم باید خواب دیشبم را به یاد بیاورم. هرچه می‏کردم یادم نمی‏آمد.خواب خیلی خوبی بود و توی آن رخوت و گرفتاری آن‏روز حس می‏کردم به یادآوریش نیاز دارم. همان‏وقت که در ماشین را بستم یادم آمد. خواب دیده بودم توی یک ماشین سیاهِ معرکه کنار راننده‏ای که نمی‏دانم کی بود نشسته بودم و می‏رفتیم. با سرعت خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. و من از خوشی جیغ می‏کشیدم. از روی یک‏جور پل گمانم رد شدیم. بارانِ کمی هم آمده بود. همه‏چیز خیلی عالی بود و من از خوشی و هیجان جیغ می‏کشیدم. حال خوبی داشتم. خوابم را یادم آمده بود و حسابی کیفم کوک بود. هوا خوب بود. بلوار خلوت بود و من تند می‏رفتم. ضبط را خاموش کردم و به صداهای باقی‏مانده از خوابم گوش می‏دادم که یکهو یک احمقی از توی فرعی با سرعت وارد بلوار شد و... تـــق...

وقتی توی ماشین منتظر افسر نشسته بودم ناگهان فهمیدم که احساس پیروزی توی زندگی آدم یک چیز موقتی است. یک حال خاص که حکم انحراف از نرمال را دارد. اما احساس شکست همیشگی است. مثل یک فاسق بی‏مسئولیت زندگی آدم را سفت بغل کرده است و ول هم نمی‏کند.

/ 9 نظر / 6 بازدید
به همين خوشمزگی!

گوش کن تعبيرت بگُم: اون راننده‌هه تو خوابت اونی بوده که از فرعی ميومده، جیغی که کشیدی جيغ خوشی نبوده، جيغ بنفش لحظه‌ی حادثه‌ست، اون ماشين سياه معرکه هم همين ماشين معصومت بوده که به روز سياش نشوندي! نتیجه می‌گیریم که ۱- خواب حوا چپ است ۲- لطفا هنگام رانندگی حواستان را به خوابهای خودتان ندهید. حالا خودمونیم، واقعاْ؟

داود

هيچ دشت همواري نيست كه به سرازيري نرسد.هيچ صلحي نيست كه به اغتشاش نرسد.هيچ سفري نيست كه بازگشتي نداشته باشد.با اينهمه وقتي كسي مستحكم و صحيح العمل است،از آنچه پيش خواهد آمد آگاه است، و هيچ اشتباهي مرتكب نخواهد شد.در جريان بعضي تغييرات، جايي براي اندوه نخواهد بود.با وفق دادن خود با اين تغييرات، شادي كنوني، طولاني تر خواهد شد. يي چينگ 3-11

پرهام

ببين .. محکم بغلش کن ... خيلی محکم .. خيلی . . . همه چيز رو محکم بغل کن . همهء چيزهای خوب و بد رو . خوشبو يا بد بو ... . سفت بغلش کن .. خيلی حال ميده نه؟ خيلی حال ميده به جون خودم ... . . بدرود

صبح روز بعد

سلام. خوابها و روياها حسهای بی واسطه اند ... مطلبی در همين باره در اسفند۸۵ نوشته بودم. مايلم شما هم بخوانيدش. راستی پايه آن کلاس مثنوی هم هستم ...

صبح روز بعد

راستی تر ممنون از اينکه لينک داده ايد...

همايون

سلام با وب شما از طريق دغدا آشنا شدم خيلی خوشحال ميشم به وب من سر بزنيد

دغدا

حوای عزيز من خيلی کم...خيلی خيلی کم...با کسی...با زنی...درد دل کرده ام.هميشه يک جور غرور انسانی لعنتی...گفتم انسانی و خودم را در تقابل با خداوند سنجيدم...يک جور معنی گرایی سرگيجه آور در من زنده گی کرده...هيچوقت گوشی تلفن را بر نداشته ام و به مادرم...به کسی شبيه او...و به يک دوست...يا کسی شبيه او...چيزی نگفته ام.حالا الان توی خانه تنها دارم استخوان شکسته هايم را می شمارم...دارم گريه می کنم...وقتی که من توان بخشودن خداوند را از دست می دهم...يعنی بيشتر از طاقتم آزارم داده است...

نیما)تراوشات ذهنی یک ابله(

سلام ان شائ الله که هنوز زنده ای و چيزيت نشده!!معلوم ميشه بيشتر ماشينت شکست خورده تا خودت وگرنه با دست گچ گرفته که نميشه به روز شد!! از ترکيب فاسق بی مسئوليت خيلی خوشم اومد موفق باشی