منْ یک، منْ دو، منْ سه

 

«هیچ‌کس هست از برادران حقیقت که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با وی بگویم، مگر بعضی از اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟»

سهروری، قصه‌ی مرغان

***

سه ماهی در بیابان می‌رفتند. آفتاب تند و تیز می‌تابید و هوا مثل دریای سنگینی ایستاده بود و سه ماهی در بیابان می‌رفتند. فلس‌هایشان شل شده بود و یکی‌یکی می‌ریخت. یکی از ماهی‌ها زبانش را روی لب‌هایش چرخاند و گفت: چند درخت می‌بینم و یک برکه، هر چند که می‌دانیم سرابی است. ماهی‌ها بی‌شتاب و بی‌قرار در بیابان به آن‌سمت رفتند. دو ماهی بر لب آب نشستند و من به میانه‌ی سراب پریدم. به پشت خوابیدم و مثل روغن روی سطح آب پخش شدم.

/ 9 نظر / 11 بازدید
مهرداد فلاح

تو با انگشت کار بلد می نویسی حوا.برای همین است که خوشم می آید لابد ... خنده دار است ، ولی دلم می خواهد این جا برای تو یک نشانی قرمز بگذارم .می گذارم[گل] .. .. .. چتر بگیرم سر این سیب که قل می خورد روی خودش ؟

ر.خ.ا

دست به سوژه ات خوب است حوّا ... جا کلمه ای ات همـ. _ وقتی کراوات می زند ...

نیستان

زندگیییی! میدونی چند وقت بود نیومده بودم؟ خب میدونی دیگه! دعا کن خشکیدگی مان شر شر کلمه بشود که دلمان برای خلوت نوشتنمان تنگیده همووجوووور

قلا

نوشته ی قبلی ات کمی از زنگار روحم کاست. وضعیت جور نبود شرمنده ایم.

هلیا

سلام به روزم و منتظر با: من اهل هند رفتن و این حرفها نیستم تو هند را بیاور اینجا (براهنی)

داود

( آخرین جمله‌های مارلون براندو در اینک آخرالزّمان): تو هیچ وقت درست و حسابی به آزادی واقعی فکر کردی؟ آزادی از عقاید دیگران... حتّی از عقاید خودت؟