تقرب به بارگاه سلطان

خواب می‌دیدم جای عجیبی هستم. با مردهایی که می‌شناختم. با زن‌هایی که می‌شناختم. با مردها و زن‌هایی که نمی‌شناختم. محله‌ای بود کنار یک رودخانه انگار. آدم‌هایش دست‌های بلند داشتند و پاهای کوتاه. بدن‌های پشمالوی چاق که مثل عکس‌های رادیوگرافی همه‌ی استخوان‌هایشان تویش پیدا بود. ما استخوانمان پیدا نبود. ما کنار رودخانه ایستاده بودیم و استخوان‌هامان پیدا نبود و بسیار زشت بودیم. اهل محله توی رودخانه می‌شاشیدند. ما گریه می‌کردیم و به شنا می‌رفتیم. ما که بسیار زشت بودیم.‌

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
سلطان

همین بود [گل]

علی

انگار بیداری ما را خواب میدیدی!

زهرا

سلام امشب ازطریق یک وبلاگ دیگه با اینجا آشنا شدم, اما راستش اصلا احساس غریبی نمیکنم زیبا مینویسی, قلمت روان

اریایی

سلام .ميخواستم پايه ثابت وبلاگت بشم //خدايي قلم خوبي داري .خيلي دوست دارم لينکم کني //و با نظراتت من و وبلاگم رو راهنمايي و مستفيذ کني //اگه دوست داشتي بهم سر بزن و بهم ندايي بده تا لينکت کنم .پاينده باشي يادت نره ها !! نه تو ميماني نه اندوه و نه هيچ يک از مردم اين ابادي /به حباب لب يک رود قسم و به کوتاهي ان لحظه شادي که گذشت غصه هم خواهد رفت /انچناني که فقط خاطره ها خواهد ماند /لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز http://WWW.APDANAH.BLOGFA.COM