Becoming Jane

 

امروز عصر داشتم یک ملافه‌ی بزرگ را روی بند رخت پهن می‌کردم و باد توی دامنم و ملافه پیچیده بود و چند تا برگ هم روی زمین جابه‌جا می‌شدند و درخت خرمالو هم آرام آرام تکان می‌خورد و زندگی هم زیر سایه‌بان ایستاده بود و دست‌هایش را توی جیب‌هایش گذاشته بود...

 و گمانم کمی هم گرد و خاک توی چشم‌هایش رفته بود....

/ 10 نظر / 12 بازدید
داود

میشه گفت خنکای باد رو حس کردم از لا به لای واژه هات. و گمانم کمی هم گرد و خاک توی چشم‌هایم رفته است... فیلم رو زیاد دوست نداشتم.

قلا

1 چون در ایران زندگی می کنیم 2 انسان ها نیز!

داود

بهش میگن باد میزون. یک لحظه غفلت کنی یک هفته میندازت تو رختخواب و بد سوزی داره... یادآور روزهای دبیرستان بود و غرور و تعصب.

یرقان

خواهر جان فکر جون خودت نیستی فکر ایه های اسلام باش که با این طرز رخت پهن کردن شما حسابی به لرزه افتاده است

امیر بهرام

سلام . محبت داری . اما نیاز من به نقد و توضیح بیشتر از یک جمله تعریفه . لطفا روی این کار کارد بکش . کارد سلاخی

شریعتی

سلام به من هم سر بزن شاید در این بادیه باد تندی بوزد ... به امید خدا خوش

مهر

این نگاه سرد و طناز را دوست دارم حوا! اما من که هرچه گشتم ندیدم در شعرم "می نهند"ی؟ .. .. .. گریه های های!

تراموا

چه صحنه‌ی فجیعی!