دست‌هایش...

 

مدتی‌ست که از خانه‌ام جدا شده‌ام. قدر چند شهر دورم. امشب، دم غروب مامان برایم اسمس فرستاده بود که: «من هم تو را دوست دارم». مامان من موبایل‌بازی نمی‌کند. چند روز قبل که خانه بودم بهم گفت که یادش بدهم که اسمس بفرستد. دکمه‌های موبایلش لیبل فارسی ندارد. توی سن و سال مامان من یاد گرفتن نوشتن سی‌چهل تا نشانه با ده تا دکمه راحت نیست. بهش یاد دادم که از توی جمله‌های از پیش نوشته‌شده‌ی تمپلت موبایلش چیزی انتخاب کند و بفرستد. چندبار تمرین کرد و از این که یاد گرفته بود خوشحال شد. حالا امشب دم غروب برایم فرستاده بود: «من هم تو را دوست دارم». روی زمین نشسته بودم و گوشی‌ام را به صورتم چسبانده بودم. مادرم گنگ خواب‌دیده بود. می‌خواست چیزی بگوید که نمی‌توانست. می‌خواست بغلم کند. می‌خواست بپرسد که ناهار خورده‌ام یا نه. می‌خواست به من غر بزند. می‌خواست دَمِ پَرش باشم. نگاهم کند. نمی‌توانست. «من هم تو را دوست دارم» را پیدا کرده بود که صدایم بزند.

/ 8 نظر / 48 بازدید
مجید

حوای گرامی،سپاسگزار بابت نظری که گذاشته بودید. من آن روایت نزهت‌نامه را نه خوانده و نه شنیده بودم... خیلی خوب می‌نویسید. همی پست خیلی ساده و زیبا بود... از عناوین برخی پست‌ها بسیار لذت بردم گرچه تحقیق ارتباطش با خود متن، برای من گاهی اوقات، کمی فسون است و فسانه و همین البته آن را اینگونه شاعرانه و غیر منتظره میکند... مجید، ختای‌نامه

اشکان

سلام.زیبا و تآثیر گذار! سپاس[گل]

در دوردست‌ها

مامان من اس ام اس زدن رو یاد گرفت. یعنی نوشتنش رو البته گوشی اون فارسی داشت. ولی بعد از چند بار زدن حروف رفته توی ذهنش. مشکل اینه که بعضی وقت ها یادش میره که دقیقا چه مراحلی رو باید طی کنه تا نوشته ش رو بفرسته ...

احمد

یک ساله که فقط صدای مادرم رو میشنوم و فقط عکسش رو میبینم چند ماه یک بار هم از طریق ویدئو چت میبینمش دلم خیلی براش تنگ شده... می خوام بغلش کنم... آه...

nilnaflower

سلام حوای عزیز اولش نمی خواستم برایت بنویسم ... اما دیدم بی انصافی است ... متن هایت را دوست دارم ... حرف دل می زنی عجیب ... می خواستم اگر می شود به وبلاگ من هم سر بزنی ... خاطرات است دل نوشته یا شاید روز مره گی ... کسی به وبلاگم سر نمی زند بعضی اوقات فکر می کنم که اصلا وجود ندارم برای همین فکر کردم که برای تو پیام بگذارم که تو هم همچین احساسی نداشته باشی و هم به من سر بزنی و من از این احساس وارونه رها شوم نیازمند کمی هم دردی ام ... ببخش اگر حرفایم به نوشته هایت بی ربط بود ...

رضا

چشمهایش، هم!

حسین

من هم دوست داشتم مادرم برایم چنین کند!